تبليغاتX
ستاره ای به نام سها


ستاره ای به نام سها

دیونه خونه ای برای تمام ستاره های تنها

بچه ها من میرم و اول تابستون مزاحمه همتون میشم

 همتون رو دوست دارم ببخشید که نمیرسم جواب

 کامنت هاتون رو بدم دوستووووووون دارم بای بای

یکشنبه هشتم آبان 1390| 19:36 |soha| |

اين داستان رو دوستم برام تعريف کرده و قسم ميخورد که واقعيه:
 شما هم اين اتفاق واقعي را براي دوستانتان بفرستيد ممکنه براي اونها هم اتفاق بيفته
 دوستم تعريف ميکرد که يک شب موقع برگشتن از ده پدري تو شمال طرف اردبيل،
 جاي اينکه از جاده اصلي بياد، ياد باباش افتاده که مي گفت   جاده قديمي
 با صفا تره و از وسط جنگل رد ميشه!

اينطوري تعريف ميکنه:

 من احمق حرف بابام رو باور کردم و پيچيدم تو خاکي  ?? کيلومتر از
 جاده دور شده بودم که يهو  ماشينم خاموش شد و هرکاري کردم روشن نميشد.

 وسط جنگل، داره شب ميشه، نم بارون هم گرفت.

 اومدم بيرون يکمي با موتور ور رفتم ديدم نه ميبينم،  نه از موتور ماشين
 سر در ميارم!!

 راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکي رو کرفتم و مسيرم رو ادامه دادم.

 ديگه بارون حسابي تند شده بود.

 با يه صدايي برگشتم، ديدم يه ماشين خيلي آرام وبي صدا بغل دستم وايساد.

 من هم بي معطلي پريدم توش.

 اينقدر خيس شده بودم که به فکر اينکه توي ماشينو نيگا کنم هم نبودم.

 وقتي روي صندلي عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر   ديدم هيشکي
 پشت فرمون و صندلي جلو نيست!!


 داشتم به خودم ميومدم که ماشين يهو همونطور بي صدا راه افتاد
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو يه نور رعدو برق ديدم  يه پيچ جلومونه!

 تمام تنم يخ کرده بود.

 نميتونستم حتي جيغ بکشم

 ماشين هم همينطور داشت ميرفت طرف دره.

 تو لحظه هاي آخر خودم رو به خدا اينقدر نزديک ديدم  که بابا بزرگ خدا
 بيامرزم اومد جلو چشمم.

 تو لحظه هاي آخر، يه دست از بيرون پنجره،   اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

 نفهميدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

 ولي هر دفعه که ماشين به سمت دره يا کوه ميرفت،   يه دست ميومد و فرمون
 رو ميپيچوند.

 از دور يه نوري رو ديدم و حتي يک ثانيه هم ترديد به خودم راه ندادم.

 در رو باز کردم و خودم رو انداختم بيرون.
اينقدر تند ميدويدم که هوا کم آورده بودم.

 دويدم به سمت آبادي که نور ازش ميومد

 رفتم توي قهوه خونه و ولو شدم رو زمين

 بعد از اينکه به هوش اومدم جريان رو تعريف کردم

 وقتي تموم شد، تا چند ثانيه همه ساکت بودند

 يهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خيس اومدن تو،

 يکيشون داد زد:

 ممد نيگا! اين همون احمقيه که وقتي ما داشتيم ماشينو هل ميداديم  سوار شده بود!!

دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390| 10:52 |soha| |

بیاین داخل ادامه مطلب  کادو نیوردین نیایین تو شوخی

کردم بیاین یاللللللا جشن اونجاست


ادامــﮧ مطلب
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390| 22:45 |soha| |

 


متولدين فروردين ماه:

با خشنودي فراوان به شما مي گوييم که مرگي دردناک خواهيد داشت! پس سعي خودتان را براي فرار از دام سرنوشت بکنيد! شما به آهستگي و با درد و زجر فراوان خواهيد مُرد... يا به طور واضح تر به قتل خواهيد رسيد! درحالي که دندان هاي سفيد و زيبايتان در دهان زيباترتان ريخته و چشماهاي زيباترترتان از حدقه آويزان است! براي قاتل شما آرزوي موفقيت مي کنيم!
 

متولدين ارديبهشت ماه:
با اطمينان مي گوييم که جهنم زير پاي شما قرار دارد و الان است که دهان باز کند و شما را ببلعد! پس مواظب خودتان و جان عزيز و خوشمزه تان باشيد! چون همين جهنم ممکن است دهان يک اژدهاي مخوف باشد که قصد دارد شما را با دندان هايش تکه تکه و ريز ريز کند! البته بايد گفت اين اژدها عادت دارد قبل از کشتن قرباني اش رگ هاي ليز و با نمک او را بيرون بکشد و مثل ماکاروني بخورد. اميدواريم موفق هم بشود....

 

 


ادامــﮧ مطلب
یکشنبه شانزدهم مرداد 1390| 14:39 |soha| |

سلام بچه ها من یک هفته نیستم  ببخشید اگه بهتون سر نمی زنم شرمنده اقا  محسن تو اولین وقت انجامش میدم . اقا نوید لطفا دیگه به من پیام نده اصلا هم دوست پسر من اون چیزی که تو دربارش فکر می کنی نیست پسر ۲۰ ايراني تو اولين فرصت لينكت مي كنم فعلا باي و در اخر به من پيشنهاد دوستي ندين خودش ميدونه با كي هستم  بابا من بچه دارم شوهر دارمباييييييييييييي باييييييييييي
یکشنبه نهم مرداد 1390| 0:51 |soha| |

look........the moonis looking at u

see the stars are shining for u

hear..........birds are singing for u

listen......my hart says

 

i love you

سه شنبه چهارم مرداد 1390| 18:12 |soha| |

 این عکس ها رو دنبال کنین و نظرتون رو بهم بگین

 

میسسسسسسسسسی عکس ها تو ادامه حرفام


ادامــﮧ مطلب
دوشنبه سوم مرداد 1390| 19:44 |soha| |

پسرکی بود عا شق دخترکی
 روزها گذشت و دخترک نیز عاشق شد

 هر دو عاشق دلتنگ بدون هم زندگی برا شون معنی نداشت

 گاهی اوقات که با هم  میرفتن بیرون اونقدر مست هم میشدن که  فراموش میکردن

 مردم دارن نگاه هشون میکنن .اونا همیشه وقتی همدیگه رو میدیدن عشق بازی را ...

 

بقیه داستان در ادامه مطلب..........


ادامــﮧ مطلب
یکشنبه دوم مرداد 1390| 23:3 |soha| |

سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید، میگه پیاده میشی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم!


رفتم دم مغازه به یارو میگم قرص پشه داری؟ میگه واسه کشتنش میخوای؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ برا سردردش میخوام!!!

 

بقیه مطلب رو در ادامه مطلب بخونین




ادامــﮧ مطلب
یکشنبه دوم مرداد 1390| 19:19 |soha| |


[-Design-]



مرجع کد اهنگ